تبليغاتX
تنهایی وغربت
شرح درد غربت و درد رنج
لی که دیروز برایت پست کردم در راه پژمرده

این اساس ِ تبعیدست، می دانم!

اما ساقه اش را بو کن!

هنوز دارم به سمتت می آیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:26  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

وزي پرنده اي كه قناري نبود ، بود



فصلي كه هيچ گاه بهاري نبود ، بود





روزي دهي كه مزرعه هاي طلايي اش



در چارچوب هيچ حصاري نبود ، بود





جايي كه خط سبز رديف درختهاش



در امتداد رود-كه جاري نبود-بود





روزي مسافري كه به اينجا نيامد و



دنبال چشمه اي و چناري نبود ، بود





مردي و بقچه اي پر اندوه خشك نان:



-كه گاه بود و گا هگداري نبود- بود





در حجمي از ستاره كسي ناپديد شد



اين قريه ميزبان سواري نبود . بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:25  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

ستم بگير

دستم را تو بگير

التماس دستم رابپذير

آغوشي باش

تا بوي تو بگيرم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:24  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

ه اشتباه قشنگي! تو عاشقم بودی



شبي مچاله شده پشت عينك دودی



به وهم مشترك ماخوش آمدي اي عشق!



- بلند شو برو گمشو!...چرا به اين زودي؟



هنوز دست تو را لمس مي كند با درد



هنوز توي خيالش به جز تو موجودي...



اگر چه حال خودش خوب نيست خوشحال است



از اينكه حال شما رفته رو به بهبودی



به سمت خيسي گلدان بيا و دست بكش



به اضطراب غم انگيز اين دو داوودی



در اين شلوغي ِ بيهوده ي پر از هر چيز



اتاق ِ صندلي و كفش و چتر و بيگودی



فرار كن برو اي عشق! خوب ِ ساده ي پاك



نه! از تمام جوانب به مرگ محدودی



دو چاي دست نخورده و قطره هاي خون



كه روي پيرهن زن به طرز مشهودي...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:23  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

وخي گيسويتان مارا زپا انداخته

طره مويي سايه بر روي شما انداخته



سايه كرده آقتاب محض را بيهوده نيست

شهر را اينگونه در حول و ولا انداخته



ابر چتر نرمخويي بر سرش افكنده است

باد فرش گلبهارش زير پا انداخته



باد مست و كوچه مست و اين شب خوشبخت مست

باز امشب پشت بام خانه جا انداخته



حيف شد اين روزها كم كم مسلمان مي شوم

كفر زلفش تا مرا ياد خدا انداخته



من به قندي دلخوشم لبهاي شيرينت كجاست؟

غصه خوردن تا مرا از اشتها انداخته



حكم از تو من ببازم يا تو مي خواهي ببر

عشق تاس قسمت ما را كجا انداخته؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:21  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

نیازی ندارم تا اولین روز بودنم را به یاد بیاورم که تاريخ تولدم به قدمت حضور عشق توست!

من نیاز ندارم نام اولین مدرسه یا اولین اتومبیلم را به خاطر بیاورم تا پاسخ سوال Forget your ID or password?

را بدهم یا help را بخوانم...

تو موسای منی که چون عصا به دست می گیری پروانه ای می شوم بر شانه ات و از دریا خواهم گذشت...

تا وقتی که نام تو بر زبانم جاریست کدام در برویم گشوده نخواهد شد؟

نام تو Password تمام درهای بسته است و رمز عبور از جاده های پیچ در پیچ روزمرگی...

کفر نمی گویم...خدا خودش مي داند رمز عبور از پل صراط هم تویی... اصلا بهشت هم بی نام تو بی معناست... نازنین!

تبسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:20  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

واب دیدم سرت را شکستند



دست و بال و پرت را شکستند



در تب دشنه و تیغ و شمشیر



نازنین خاطرت را شکستند



نعش خورشید بود و تب دشت



پلک ها ی ترت را شکستند



باد در خیمه ها شعله می ریخت



شعله ها خواهرت را شکستند



بغض ها در گلوی تو تا خورد



ناله آخرت را شکستند



آب مهریه مادرت بود



حرمت مادرت را شکستند



کودک تشنه ات تیر نوشید



آخرین یاورت را شکستند



دست تقدیر بود و سیاهی ؟



خواب دیدم پرت را شکستند

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:18  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

مد تمام دارو ندار مرا ربود





از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود





آغاز انتشار غزل بود در تنم





اما تمام آنچه که می خواستم نبود





پلکی شکست در گذر شعر خسته ام





در ازدحام اشک و شک این هاله کبود





مثل درخت در گذر گله های با د





مثل بهار در نفس بی قرار رود





تقدیر بودو وسوسه باد و جبرئیل





لختی درنگ کردو منم را زمن ربود





مثل غروب خنده زدو عاشقانه ریخت





حسی که با تمام خودش شعر می سرود





این حرف ها توهم یک روح خسته است





از شاعری که گم شده در هاله های دود







اینم وبلاگ غزل کوچولو لطفا کلیک کنید :



http://ghazal79.persianblog.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:17  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

دانسته بودم از توام یارای رستن نیست

من بی توام وهیچ کس انگار با من نیست

درفصلهای خالی از آوای سرسبزی

جز سردی دلگیروجان فرسای بهمن نیست

زیبا ترین آئینه ها راپیش رو دارم

وقتی که در آئینه تصویری به جز زن نیست

طرح قشنگی میشود طرح نگاه ما

حالا که بین چشمها دیواروآهن نیست

پا جای پای روح نا آرام من بگذار

این روح نا آرام من زندانی تن نیست

از حال ورنگ چشمهای تیره ات پیداست

آینده من روزهای خوب وروشن نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:15  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

غرور



دوست داشتم اما نمی خواستم تا راز دل را با تو در میان بگذارم



به چشمانت کمتر گریستم که مبادا رازم بر ملا شود



به دیدارت مشتاقم اما نه انگونه که تو بدانی برای دیدنت امده ام



با تو سخن را می گویم



انگونه که دریچه ی دلم برایت گشوده نشود



دلم با غرورم در ستیز است



غروری که هیچ گاه به من اجازه نداد تا حرف دلم را بزنم



اما حالا با جرأت می گویم





دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:14  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

بی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی



تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم



تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگت دعا کردم



پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های ابی

احساس



تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا

کردم



تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی



دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی



و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم



تو رت در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم



همین بود اخرین حرفت



و من بعد از عبور تلخ و غمگینت



مریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب



ساکت و نارنج خورشید وا کردم



نمی دانم چرا رفتی؟



نمی دانم چرا...؟



شاید خطا کردم



و تو بی انکه فکر غربت چشمانم باشی



نمی دانم کجا...



تا کی...



برای چه...



ولی رفتی!



و بعد از رفتنت



باران چه معصومانه می بارید.



و بعد از رفتنت...



یک قلب رویایی



ترک برداشت



و بعد از رفتنت اسم نوازش در غمی خاکستری گم شد



و گنجشکی که هر روز با مهربانی دانه بر می داشت



تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد



و بعد از رفتنت اسمان چشمانم خیس باران بود



و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام

هستی ام از دست خواهد رفت



کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم

مرد



و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد



کسی فهمید تو نام را از یاد خواهی برد



و من می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود از یاد

نخواهی برد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:13  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

اي تو
من مي‌توانم تمام عمرم را صرف نگريستن به زندگي تو كنم: نمايش عقل هرگز كسل‌كننده نيست. حركات تو براي ورق زدن صفحات كتابي كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهي داشت. شيوه‌ي تو براي آن كه كاري را به خوبي به پايان برساني، كاري كه به خاطر آن بايد تنهايي‌ات را به ازاي مقدار ناچيزي پول از دست بدهي همه چيز زندگي تو براي من عميقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواري زندگي را بشناسم، كافي است كه به تو نگاه كنم و آن چه را مي‌بينم، بنويسم.
من از وقتي تو نوشته‌هايم را مي‌خواني، مي‌نويسم. از وقتي اولين نامه را نوشتم. نامه‌اي كه نمي‌دانستم مفهومش چيست. نامه‌اي كه معنايش را تنها در چشمان تو مي‌يافت. من هيچ‌گاه بيش از سه جمله‌ي‌ اول اين نامه چيزي‌ ننوشته‌‌ام:
هيچ باوري نداشتن. منتظر چيزي نبودن. اميد داشتن به آن كه روزي اتفاق بيفتد. كلمه‌ها از زندگي ما عقب هستند و تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودي.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:11  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

ير سنگ آرميده است

به خلوتش مي روم

زماني ديگر

شايد کسي هم به خلوت من بيايد
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:10  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

سلام دختر شاعر چگونه ای ـ چندی؟

خدا کند که بگویی همیشه میخندی

بگو به خواب کدامین غریب رفته دلت

بگو به چشم کدامین غریبه پابندی

عروس هر شب شعرم تویی که میدانم

به پاکی سبلان وشکوه الوندی

تو با منی ومنم با توام همیشه عمر

جدا نمیشوم از تو به هیچ ترفندی

خدای عالمیان را گواه میگیرم

که تو عزیز تر از دختر سمرقندی

به پای بوسیتان آمدم پذیرا باش

خدا کند که ببینم دوباره میخندی
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:8  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

زندگی اجبار است

مرگ انتظار است

عشق یک بار است

جدایی دشوار است

ولی یاد تو تکرار است....
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:5  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  | 

دگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است . -------------------

چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست. -----------------------

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز ---------------------

نگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور ''قلبش '' مي گذارد نه دور سرش --------

براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد . ---

آنكه از ما بالاتر است
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:4  توسط مسعود باوان پوری(علی آقا جاویدان)  |